تبليغاتX
زنی دیوانه بر طناب حیات من تاب می خورد

برای رضا‌ی خیالِ من؛

که باید یکی از همین روز‌های نمی‌شود،

تدفینش کنم

 


ادامه مطلب
+ تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:26 قبل از ظهر نویسنده ازیتا.س

با کلی درد و سرگیجه و اینا رفتم یکم خرید به قصد پخت کاپ کیک دبل شکلاتی.مواد رو آماده کردم،فرم که از قبل گرم شده بود،گذاشتمشون که بپزن.داشتم وسایل رو جمع می کردم و با سرگیجه و افت فشار که همراهیم می‌کردن داشتم فکر می‌کردم من واقعا تصمیم گرفتم بچه دار نشم؟ و دلایلمو برای خودم زیر و رو می‌کردم و فکر می‌کردم این روزا چقدردلایلم بیشتر شده.و این‌که آیا من وقتی به سن چهل چهل و پنج رسیدم بازهم بچه نمی‌خوام؟دلم نمی‌خواد یه خانم خوش تیپ و تو دل برو باشم که برم دنبال بچم از مدرسه بیارمش؟دلم نمی‌خواد کفشای مختلفو پاش کنم ببینم تو کدوم راحت تره و کدوم رو بیشتر دوست داره؟ باز هم دلم نمی خواد به بچم بگم ما آدم بزرگا چی فکر می کنیم و چقدر خسته ایم و چرا شما آدمای هنوز مثل ما خسته نشده رو ناراحت می‌کنیم و ازش معذرت بخوام،یا ازش بخوام از کسی عذرخواهی بکنه؟ از نقاشی ایی که برام کشیده و کنار کتابم گذاشته  خوشحال بشم؟باز هم از مادر بودن می‌ترسم؟باز هم با خودم فکر می کنم نمی‌تونم ازپسش بربیام و دنیا رو بهتر از اونی که من دیدم نشونش بدم؟ این چیه؟آرد؟ شکر! وای خدای من شکر تو کیک نریختم.تو کیک دبل شکلاتی که تکه های شکلات تلخ داره و تو موادش پودر کاکائوی تلخ هست.تلخ! یکم روشون پاشیدم اما اثری نداشت.وقتی می خواستم بذارمشون تو فر با گوشی ازشون عکس گرفتم.به نظرم خوشگل ترین کاپ کیکایی بود که از نزدیک می‌شناختم.دیدم دارن یه جوری بهم نگاه می‌کننا،نگو داشتن می‌گفتن: "آزیتاااااااا!ما شکر نداریمممممم!".  بعد اون موقع که داشتم در فرو رو می بستم: شکََََََََر!

مزش زهرمار شده.می‌خواستم ببینم چه طور می‌شن که اگر جمعه با دوستام رفتم کوه بپزم.که این شد! اگر قرار شد بپزم باید قبل از هر چیزی شکر رو بریزم.شکَََََََََََر آزیتااااااا!

خیلی خسته ام

کاپ کیک ها در حال فریاد

کاپ کیک های زهرمار شده

+ تاریخ جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 8:44 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |

A flood is on the way that take everything with itself

برای هنگامه ی عزیزم


ادامه مطلب
+ تاریخ دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 5:43 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س
تو قول داده بودی بیایی
و با خود آرام بخش ابدی من را بیاوری
قول داده بودی بیایی
و من به خودم قول داده بودم
در آغوش ات ببارم
و بگویم
و حرف هایم را ناگفته نگذارم
و شعر نگویم
و بغض نکنم
 
تو تنها زیر قول ات نزدی
تو تنهایم گذاشتی
با بغض
با حرف های نهان
با شعر
 

دوازده و چهل دقیقه ظهر ِ بیست و ششم ِ تیر ِ نود-یک اتفاق واقعی
+ تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 8:52 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |

دلم لک زده برای یه خوش گذشتن.برای خنده از ته دل.برای فکر نکردن.برای هوای خوب.برای دوست خوب‌تر.برای بغض نداشتن.

دلم لک زده برای یه دست گرفتن بدون ترس.برای خواستن و توانستن.خواستن و خواسته شدن.دلم لک زده برای یه صبح تا شب خوب بودن.خوب بیدار شدن،خوب خوابیدن.

دلم لک زده برای یه همراه خوب تو یه مسیر خوب.برای یه آهنگ خوب که بجز من به دل یکی دیگه هم بشینه.دلم لک زده برای رفتن تو حال و هوای یه موسیقی خوب با یکی.برای یه قهوه خوب.برای بستنی شکلاتی با خنده.برای خیال آسوده.برای ساعت نبستن.برای دلنگران نبودن.برای...دلم لک زده برای خوب بودن همه چی.برای زندگی.برای آرزوهام.دلم لک زده برای امیدم

 

پ.ن:

یکی از صداهایی که این روزها گوشمو نوازش می ده

+ تاریخ شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 9:58 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س

گاهی وقتا فکر می کنم یه چیزایی تو زندگی حق آدم نیست.مثلا این که من یک سال درگیر این باشم که چرا؟ اینکه حقم نباشه یه چرا منو یک سال درگیر خودش بکنه.با خودم کلنجار برم که فراموش کنم چرا باید نقش یه آدم غریبه رو برای کسی که در آغوشش بودم،در آغوشش خوابیدم،در آغوشش به باورها و احساس مادر و پدرم پشت پا زدم،در آغوشش شدم این زنی که با خودش تکرار میکنه آدم زوج بودن نیست،جلوی دیگران بازی کنم؟!

یا نه ماه تو دلیل یه حرفی پرسه بزنم که مدام اون یک سال رو برام دوره میکنه.

حقم نیست تو دومین دهه ی زندگیم از همه چی دل بریده باشم.دلم نخواد از ثمره ی دردی که هر ماه میکشم استفاده کنم و لذت بخش ترین کلمه ی دنیا رو بشنوم.دلم نخواد گیر هیچ مردی باشه.حقم نیست احساس کنم چقدر تنهایی منتظرمه و چقدر تنهایی می کشم.

اینا به کنار اصلا،گاهی فکر می کنم حقم نیست انقدر تو بغض داشتن قهار باشم

+ تاریخ شنبه 26 فروردین1391ساعت 2:51 قبل از ظهر نویسنده ازیتا.س

دی‌شب خواب می دیدم – چشم‌هایم باز بودند-

دیدم کنار آب و قران نشسته‌ای

و قران آیه‌ی جدیدی سروده است

قل هو الاحد لک

وَ کفش‌هایت جفتِ رفتن بودند

وَ نگاه‌ت از انتهای کوچه می‌پیچید

فهمیدم اتفاق گریه‌آلودی در راه است

و باید دستمال سفیدی درآورد و تسلیم شد

من گفته بودم بغضم می‌گیرد

وَ آب به پیشوازِ نبودن‌ت آمده بود

نشد چشمانم را ببندم –سخت باز مانده بودند- وُ

رفتی

گفتم این رسم آمدن نبود

وَ ناگهان رعدی به آسمانِ گلویم زد

با چشمانی باز از خواب پریدم

باران دست از آمدن بر‌نمی داشت

وَ ظرف آب عکس‌ت را پس نمی‌داد

وَ قران آیه‌اش را قورت داده بود

 

همه‌جا دستمال سفیدی تکان می‌خورد

+ تاریخ دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 9:59 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |

چقدر جای خالی تو منه.شگفت انگیزه این حجم پُر!
+ تاریخ دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 0:23 قبل از ظهر نویسنده ازیتا.س |

این سال نو چه کهنه می شود امروز
که نیامدنت سبزی ریواس* را در گلویم گره می زند
و "دوستت دارم"ات دروغی می شود
که سیزده اش را به در می کند
 

*ریواس=ریواج:گیاهی از تیره ترشک ها(هفت بندها)،بر اساس اسطوره ایرانی گیاهی ست که اولین مرد و زن خلقت- مشی و مشیانه- از آن بوجود آمده اند
+ تاریخ یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 5:30 قبل از ظهر نویسنده ازیتا.س
Elvis Presley-love me tender

 

از بچگی یه‌جور تصویر سازی خاص داشتم.شبیه این که آدم‌هایی رو اطرافم می‌ساختم که باب میل و مطابق آرزوهام بودن.آدم‌ها و گاهی خود رویاییم رو.دقیقا از لحظه ای که خودآگاهم متوجه می‌شد که بیدارم تا وقتی همه چیز از دستش رها می‌شد و می‌خوابیدم با اونا بودم.با اونا مدرسه می‌رفتم.غذا می‌خوردم.زندگی می‌کردم.عاشق می‌شدم.حتی چندین و چند بار نقشه‌ی مردن خودم رو تو آغوش اونا کشیدم و اجرا کردم.

دارم تو خونه قدم می‌زنم و کلافه‌ام.می‌تونم سرمو بچرخونمو با یکی از این آدما حرف بزنم.بزرگ شدن برام آدم‌های واقعی و خیالی رو با هم یجا جمع کرده.برگردم و به یکیشون بگم چی حس می‌کنم.برم رو صندلی بشینمو خیال کنم بغل یکی از اونام که دوست خوبمه.خودمو پرت کنم بغل اونی که عشقمه.گریه کنم.   اما باید درک کنم که اینجا فقط منم و میز،صندلی،لباسا،لیوان چای،وسایل خونه.خوب،بد،اما منم و همینا.   دلم می‌خواد سرمو برگردونم تو چشمای یکیشون نگاه کنم و شروع کنه به خوندنشون.اما باید این صندلی و اون لیوانو باور کنم.    کلافه‌ام.کلافه‌ام.باید دوباره موهامو با دستام هم بزنم.دو پیمانه آرد،135 گرم کره،6 تا 8 قاشق غذاخوری آب سرد... لیوان چای،برنگرد.پرت کنم بغلش.

همه چیز باید تموم بشه.مگه نه این‌که قصه های با پایان خوش پرطرفدارتر از اون یکیان که یا بدتموم می‌شن یا هرچی میخونی تموم نمی‌شن؟اگر مرغ آمین از بالای سرم رد بشه،تو کما رفتن من همه چیز رو درهم می‌کنه.اما اگه رد نشه همه چیز منو درهم می‌کنه.بهونه هم نمی‌شه آورد.به دخترم بگم چرا دکتر نشدم؟چرا مهندس نیستم؟چرا این‌قدر پایین نشستم؟بگم لذت می‌بردم؟از بالا رفتن خسته بودم؟به تو فکر نمی‌کردم؟اصلا قرار نبود بچه‌دار بشم؟ناراحتش می‌کنم! اصلا بچه دار نشم.باز همه چیز درهم رفت.مرغ آمین،آمین!

من یه‌جور دیگه بدم که آرامبخش ازم دلگیره.ذهنمو که خالی می کنه اخم می‌کنم و به خودم فشار میارم که فکر کنم.حرصش درمیاد،اشکمو درمیاره.هر روز همینه.هر روز عید رو چه طور بگذرونم؟سال اژدها چی از اب درمیاد؟هرجوری نگاش می‌کنم هیچ چیش دیدنی نیست.انگار یه جعبه‌ی در بسته ست که تا بازش کنی یه چیزی ازش می‌پره بیرون.نمی‌خوام بترسونتم.نباید انقدر بترسم که برگردم.تو اون زمین سبز رو صندلی فلزی سفید نشسته باشم و آرامبخشا اشکمو درآورده باشن و برگشته باشم به یکی از اونا گفته باشم به مامان بگو برمی‌گردم خونه...لیوان چای...پرت کنم بغلش...

 

+ تاریخ چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 9:25 بعد از ظهر نویسنده ازیتا.س |